هر شب با هزار سبد آرزوی کال به یادت جوانه میکنم
وبر روی بلندای درخت تنهایی در عمق لحظه ها فرو می روم
غریبانه پلکهایم را روی هم میگذارم و
بی آنکه طلوع جمالت بر من درخشیده باشد غروب میکنم
ای نهفته نامور سراغ دستانت را از پرندگان می گیرم
از بادهای رهگذر،از ابرهایی که بر رویت گریه می کنند
و در هجوم خاموشی و تنهایی آن روز های بی خاطره، از چشمهای خیس
از نگاه هایی که منتظرت است
ای دریای بی کران در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار است
مهتاب وجودم هر شب فانوس بدست به دنبال خویش میگردد تا بپرسد؛
از کسی که چرا آمدنت زود دیر میشود

ما به غیر تو دل نبسته ایم.
ما به غیر تو امّید نبسته ایم.
ما بیچارگان، به وادی غفلت نشسته ایم.
ما بی معرفت به تو ...
ما بی حضور تو...
ما بی نشانه ای ز تو...
ما خفتگان بی خبر ز تو...
ما درماندگان چشم به راه تو...
ما بی فروغ نور تو...
نشسته ایم...
به انتظار تو
نظرات شما عزیزان:
